اومدن به تهران بعد ۳۵ روز
بعد از ۳۵روز جنگ دلم طاقت نیورد با بابا از شمال اومدیم یعنی ۹ اسفند که شروع جنگ بود رفتیم تازه امروز ۱۴ فروردین اومدیم تهران چون خاله منصوره و خاله ازاده اومدن بابا هم بیچاره تنهابود تهران که درست کردم غذا براش دشوار بود بخاطر همین اومدیم من که تا اطلاع ثانوی دورکارم و جنگ وضعیتش معلوم شه . خدا کنه این جنگ لعنتی تموم شه چون واقعا دیگه طاقت ندارم .به یک صدای کوچولو عکس العمل نشون میدم ،اعصابها داغون و.... . شمال خداروشکر همه چیز امن و امان بود هیچ استرس نداشتیم . چون بابا نبود میترسیدیم و من اونجا ۳ شب میخوابیدم . ...







